خزعبل

خرید بک لینک
«این آشغالا چیه نگه داشتی؟»این جمله اشاره به پوست یک شکلات دارد. به ظرف خالی شانسی. برچسب یک لباس. این جمله به عامل یادآور خاطراتم اشاره دارد. اتاقم شبیه به انبار شده. از هرکسی، هرچیزی، هر لحظهای چیزی را نگه داشتهام و همزمان از به یاد آوردن خاطرات فرار میکنم. دلتنگ میشوم. دلتنگ چیزهایی که هیچ وقت دوباره رخ نمیدهند. اشتباه است. باید رو به آینده و حال بود. باید گذشته را گذاشت و حال رو زندگی کرد و آینده را ساخت. اما کدام آینده بدون این گذشته ممکن است؟دلتنگ میشوم و میدانم که این دلتنگی ریشه در سلامت روان ندارد. دلتنگتر که میشوم شروع میکنم به مرتب کردن اتاق. شروع میکنم به دل کندن. حتی دل کندن از همین نیم فاصله ها. دل کندن از هرچیزی که چنین در هم می پیچاندم.در مباحث مربوط به پیری (که به نظرم ترجمه اشتباهی از aging هست و پُرسالی یا پرُ زندگی، بهتر هستند) یک بخش مهم مربوط به احساس کهولت است. وقتی یک نفر باور می کند که دیگر «کارایی» ندارد (گویی که یک ماشین است که باید کارایی داشته باشد؛ نه آن که کسی که زندگی کند)، یا باور می کند که دیگر توان لازم را ندارد، بدن با او همراه می شود. انتظارات اثر می گذارند. این ها رو گفتم که بگویم که چند سالی هست که آرام شدم. آرام تر راه می روم. خموده تر راه می روم. از این که به جمع جدید بروم، حجالت می کشم. خوشی کردن را فراموش کرده ام. خلاصه که دل مرده شده ام. مقاومت می کنم. دوست ندارم دل مرده باشم. دوست ندارم آن چه شده ام باشم. اما توان. توان ندارم. اگر اینجا می نویسم برای همین هست که توانم را بازیابم چون نوشتن کمک می کرد. یک حیاط خلوت، یا حتی حیات خلوت اینجا توی این وبلاگ. هربار، هرکسی را می بینم، با خودم می گویم نکند که آخرین بار باشد. نکند خزعبل...

ما را در سایت خزعبل دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 40 تاريخ: شنبه 31 تير 1402 ساعت: 11:58

صفحه بندی